روابط عمومی بنیاد پیشگیری از آسیب های اجتماعی به نقل از فتانه عبدالحسینی|عضو گروه مطالعات زنان، در حال رانندگی به منطقهای در شمالشرق اصفهان بودم؛ جایی که گویی آدمهایش را تنها میتوان در فیلمهای ترسناک دید. آسیبهای اجتماعی در این منطقه به اوج خود رسیده است؛ زنها و مردها شبیه زامبیهایی بودند که شبها از پناهگاههای خود بیرون میآمدند. همانجا، زنی که کنار من نشسته بود، روایت هولناک خانوادهای را تعریف کرد؛ خانوادهای که سه دخترش قربانی تجاوز پدر شده بودند و مادر، هر بار که اعتراض میکرد، به شدت مورد ضربوجرح قرار میگرفت.
از آن زن خواهش کردم شماره یک مددکار اجتماعی را به مادر خانواده برساند، اما تلاش برای این کمکرسانی ناکام ماند. مادر خانواده از پذیرش هرگونه کمک خودداری میکرد. دلیل اصلی، ترس از آبروریزی، طی شدن روند قانونی و شاید حتی اعدام پدر در صورت اثبات جرم بود.
این ترس، همچون قفلی آهنین، اجازه نمیداد چرخه خشونت خانگی و آزار جنسی در این خانواده متوقف شود.
این روایت تنها یک تراژدی نیست؛ نمادی است از یک چرخه معیوب که قربانیان را در دامی چندلایه از خشونت، ترس و بیاعتمادی گرفتار میکند.
بیش از خود جرم، آنچه ترسناک است جایگزینی «آبرو» به جای «حقوق» است. وقتی هراس از قضاوت جامعه آنقدر سنگین میشود که درد تجاوز و کتکخوردن را هم زیر سایه خود میبرد، نشان میدهد سازوکارهای حمایت اجتماعی ما در ضعیفترین سطح ممکن قرار دارند.
امتناع مادر از شکایت، یک «انتخاب ساده» نیست؛ این رفتار از درکی تلخ نسبت به کارکرد نهادهای رسمی سرچشمه میگیرد. او دستگاه قضا را ناجی نمیبیند؛ بلکه تهدیدی برای فروپاشی کامل خانواده—با حذف نانآور، هرچند متجاوز—و تحمیل داغ ننگ همیشگی بر دخترانش. نظام قضایی و مددکاری ما نهتنها اعتماد ایجاد نکرده، بلکه گاهی در جریان رسیدگی، آسیب بیشتری به قربانیان وارد میکند.
در مناطق با فقر شدید، بقا—به معنای واقعی کلمه—تنها اولویت است. ممکن است مادر، با وجود تمام خشونتها، توان روانی یا اقتصادی «سرپرستی بدون پدر» را در خود نبیند. این یک محاسبه غمانگیز اما مبتنی بر واقعیتهای سخت معیشتی است.
اما در چنین موقعیتهایی، گاهی راهحلها غیررسمی و نامرئیاند. ارائه یک شماره تلفن کافی نیست. نخستین قدم، ایجاد شبکههای حمایتی محلی، غیررسمی و قابل اعتماد است. حضور مددکاران بومی، زنان فعال از دل همان محله، یا
گروههایی که زبان ترس و شرم ساکنان را میشناسند، میتواند نخستین پل امن را شکل دهد. حمایت باید قبل از هر چیز اطمینان دهد که خانواده در میانه راه رها نخواهد شد. چنین کاری بدون نهادهای مردممحور ممکن نیست.
سخن آخر:
روایت این خانواده، فریادی است برای نشان دادن خلأ بزرگ در قوانین حمایتی. آسیب اجتماعی بر بستری از ناامنی فرهنگی شکل میگیرد و تا زمانی که قوانین حمایتی بهدرستی تدوین نشوند، نمیتوان اعتماد ساخت؛ اعتمادی که سیستم را «حامی» نشان دهد، نه «قاضی». جامعهای که پناه ندهد، بیتردید طرد خواهد کرد؛ و بسیاری از قربانیان همچنان سکوت را بر هراس از یک ناجی ناشناخته ترجیح خواهند داد.
حل چنین معضلاتی نیازمند حرکتی دوگانه است: اصلاح قانون و اصلاح نگرش فرهنگی. در کنار آن، تقویت نهادهای حمایتی میتواند خانه را—که باید امنترین مکان دنیا باشد—برای همه، بهویژه کودکانی که در شرایط پرخطر زندگی میکنند، دوباره امن کند.



